چهارشنبه 2 آذر 1384
کاش می توانستم چون روحی که از قفس تن آزاد می شود ، دزدانه ازاین خانه خاموش و خواب زده بگریزم . از بوته زار گذشته روی به صحرا آرم . ساعتی روی تپه ها گردش کنم و پیش از آنکه در خانه جنب و جوش آغاز شود آهسته به اطاقم باز گردم .
ای دوســــــــــــــــــــت !! ای که به جز دوست نمی توانم ترا به نام دیگری یاد کنم . ما دیرگاه از نعمت با هم بودن بهره مند شده ایم . مرگ کمند خود را به دور پاهای من پیچیده و اگر تکان بخورم کا ر من تمام است .!
حدس بزن اینک چه نیرویی بر تو مستولی است ؟ گفتم : نیـــــروی مرگ ! اما آهنگ ملایمی به گوشم رسید که می گفت :
نیـــروی مرگ نــه ، بلکــه جاذبه عشــــــــــق ! ! !

و آینده در پیش است ....
ما همچون عروسکانی خاموش اسیر سرنوشت
ما در انتظار آینده ای مبهم در راهی مه آلود فقط به خویش می اندیشیم
من از این زندان خواهم رفت
در پی آزادی
من دیگر به خود نمی اندیشم
من به آزادی از این قفس ایمان دارم
و خواهم رفت ...
التماس دعا : پاییزی
[ چهارشنبه 2 آذر 1384 - 03:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در :
چهارشنبه 2 آذر 1384 - 08:11 ق.ظ]
[
پیام ()||
دختر پاییزی ] [عمومی , ]
[+]