تبلیغات
نیمه شب - مطالب تنهاترین

           نیمه شب

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود !

جمعه 4 آذر 1384

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت

بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌یِ شبهای من
لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

آنقدر خوبی كه در چشمان تو گم می‌شوم
كاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!

این منم پنهانترین افسانه‌یِ شبهای تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت

در گریز از خلوت شبهایِ بی‌پایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی می‌ساختم آنجا كه دریایی نداشت

پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناكامیم تقدیر جاپایی نداشت

شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانی‌ات یك قطره خوانایی نداشت

ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت

عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت

بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس كه زیبا بود زیبایی نداشت

وحید طلعت



[ جمعه 4 آذر 1384 - 05:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : جمعه 4 آذر 1384 - 05:11 ق.ظ]

[ پیام ()|| تنهاترین ] [عاشقانه , ] [+]


سلام عزیزان

شنبه 14 آبان 1384

بی آرزو چه می کنی ای دوست؟

 

به ملال ،

در خود به ملال

با یکی مرده سخن می گویم.

 

 

 

شب ،خامش اِستاده هوا

وز آخرین هیاهویِ پرندگانِ کوچ

دیرگاه ها می گذرد

اشک بی بهانه ام آیا

تلخه ی این تالاب نیست ؟

 

 

از این گونه

 بی اشک

به چه می گریی؟

 

 

 

مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک

                                       در من است

 

 

به هر اندازه که بیگانه وار

به شانه بَرَت سَر نهم

سنگ باری آشناست

سنگ باری آشناست غم . 

 

خوب سلام به همه من کمتر از همه دوستان فعالیت می کنم از الان بگم نگی نگفتی چون وقت زیاد ندارم الان وقت کلاس گذاشتن هست

امیدوارم همتون خوش باشین

یا حق

بدرود



[ شنبه 14 آبان 1384 - 12:11 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| تنهاترین ] [گوشه ای از غم , ] [+]


حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود !

جمعه 4 آذر 1384

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت

بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌یِ شبهای من
لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

آنقدر خوبی كه در چشمان تو گم می‌شوم
كاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!

این منم پنهانترین افسانه‌یِ شبهای تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت

در گریز از خلوت شبهایِ بی‌پایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی می‌ساختم آنجا كه دریایی نداشت

پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناكامیم تقدیر جاپایی نداشت

شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانی‌ات یك قطره خوانایی نداشت

ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت

عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت

بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس كه زیبا بود زیبایی نداشت

وحید طلعت



[ جمعه 4 آذر 1384 - 06:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| تنهاترین ] [عاشقانه , ] [+]


صفحات وبلاگ

LOg0

منو

صفحه ی نخست

پست الكترونیك

نویسندگان

تنهاترین (3)نفس (2)ریحانه (16)مونا (2)نگار (6)نرگس (1)دریا (7)دختر پاییزی (2)کتایون (0)پری چهر (0)

موصوعات وبلاگ

عمومی (24)عاشقانه (9)حرف دل (3)گوشه ای از غم (3)

آرشیو

آذر 1384 (9) آبان 1384 (30)

لینكدونی

آرشیو لینكدونی

لینكستان

لاگ سایت بشر دیجیتالی

دلتنگی و ناله های دلی خسته و تنها
صدای تنهائی؟
حالا بیا تو

جسنجو

خبرنامه

[mailaction]

نظر سنجی

اطلاعات

 امروز :
 بازدید های امروز :
 بازدید های دیروز :
 كل مطالب :
 كل نظرها :
 كل بازدید ها :
 ایجاد صفحه : - ثانیه

پخش آهنگ

 

با تشكر از :

 پشتیبانی: میهن بلاگ

جدول بندی: قالب رایگان وبلاگ

طراح و كد نویسی: بشر دیجیتالی

تمام حقوق مادی و معنوی این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است.