سه شنبه 8 آذر 1384
سلام به تمامی عزیزان :
من را ببخشید که مدتی وبلاگ رئ آپ نکردنم . هم درگیردانشگاه بودم و هم اینکه داشتم روی یه وبلاگ دیگه هم کار می کردم . بعدشم مطلب هم کم آوردم . ( دیگه ما که با شما رو در واسی نداریم که پس راحت حرفم رو زدم )
من هنوز با کار کردن با وبلاگ آشنا نشدم و کلی توی وبلاگ خودم خراب کاری کردم
.
خوب دیگه اینم از این و من دیگه برم به دانشگام برسم . فردا هم که کلاس فوق برنامه گذاشتند .
[ سه شنبه 8 آذر 1384 - 10:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در :
- - -]
[
پیام ()||
ریحانه ] [عمومی , ]
[+]
سه شنبه 8 آذر 1384
آغاز می کنم کلامم را با نام مهربانی که ستارگان با خیال آسوده به او تکیه کرده اند و به یاد می آورم تمام آنچه را که سالهاست در دل مرور می کنم تا از یادم نرود .
در دهکده انذیشه ام کلبه ای ساحته بودم که نیلوفران ار غوانی هر شب مرا به پنجره محال نظاره گرم باشد . گل بوته های باغ با طراوت جوانی ام را هر صبح آبیاری می کنم ، تا وقتی نسیم از کنار کلبه ام می گذرد و به پاس ترنمی که میدانم ، میدانم که هرگز فراموش نمی کنم دنیای خیالم را ولی می دانم که فراموش می شوم از تمام یاد ها حتی از گذر نسیم .
ولی نمی خواهم به پایان برسد آنچه در خیالم زندگی می کند و زنده ام نگاه می دارد .
آنجه سالها بخاطرش صندوقچه ای پر از حرف های زیبا و اوراقی مغطر را بع دوش کشیدم .
[ سه شنبه 8 آذر 1384 - 09:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در :
- - -]
[
پیام ()||
ریحانه ] [عمومی , ]
[+]
دوشنبه 7 آذر 1384
میگفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده ام.....او رفت و تنها ماند ....زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد......از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟برایم از عشق بگو.......
گفت: عشق اتفاق است باید بشینی تا بیفتد!!!گفت: عشق آسودگیست،خیال است......خیالی خوش.....گفت :ماندن است .......فرو رفتن در خود است......گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است......گفت:عشق ساده ست،همین جا ست دم دست و دنیا پر شده از عشقهای زود........گفت :عشق دروغی بیش نیست
گفتم تو عاشق نبودی و نیستی ...........گفتم: عشق یک ماجراست ،ماجرایی که باید آن را بسازی............گفتم:عشق درد است...........گفتم:عشق رفتن است عبور است،نبودن
است.........گفتم: عشق تضاد است..............گفتم :عشق جستجوست،نرسیدن است.......نداشتن و بخشیدن است............گفتم:عشق آغاز است ،دیر است و سخت است...........گفتم:عشق زندگیست ولی از نوع دیگه
[ دوشنبه 7 آذر 1384 - 06:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در :
- - -]
[
پیام ()||
دریا ] [عاشقانه , ]
[+]
دوشنبه 7 آذر 1384
عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
تانشد روسوای عالم کس نشد استاد عشق
نیم رسوا علشق اندر فن خود استاد نیست

[ دوشنبه 7 آذر 1384 - 04:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در :
دوشنبه 7 آذر 1384 - 06:11 ق.ظ]
[
پیام ()||
ریحانه ] [عمومی , ]
[+]
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود !
جمعه 4 آذر 1384

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزلآلودهیِ شبهای من
لحظهای حتی دلم با من همآوایی نداشت
آنقدر خوبی كه در چشمان تو گم میشوم
كاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانهیِ شبهای تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهایِ بیپایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی میساختم آنجا كه دریایی نداشت
پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناكامیم تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانیات یك قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش میآراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت
عشق اگر دیروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها دیروز، فردایی نداشت
بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس كه زیبا بود زیبایی نداشت
وحید طلعت
[ جمعه 4 آذر 1384 - 06:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در :
- - -]
[
پیام ()||
تنهاترین ] [عاشقانه , ]
[+]
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود !
جمعه 4 آذر 1384
بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزلآلودهیِ شبهای من
لحظهای حتی دلم با من همآوایی نداشت
آنقدر خوبی كه در چشمان تو گم میشوم
كاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانهیِ شبهای تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهایِ بیپایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی میساختم آنجا كه دریایی نداشت
پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناكامیم تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانیات یك قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش میآراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت
عشق اگر دیروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها دیروز، فردایی نداشت
بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس كه زیبا بود زیبایی نداشت
وحید طلعت
[ جمعه 4 آذر 1384 - 05:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در :
جمعه 4 آذر 1384 - 05:11 ق.ظ]
[
پیام ()||
تنهاترین ] [عاشقانه , ]
[+]
چهارشنبه 2 آذر 1384
کاش می توانستم چون روحی که از قفس تن آزاد می شود ، دزدانه ازاین خانه خاموش و خواب زده بگریزم . از بوته زار گذشته روی به صحرا آرم . ساعتی روی تپه ها گردش کنم و پیش از آنکه در خانه جنب و جوش آغاز شود آهسته به اطاقم باز گردم .
ای دوســــــــــــــــــــت !! ای که به جز دوست نمی توانم ترا به نام دیگری یاد کنم . ما دیرگاه از نعمت با هم بودن بهره مند شده ایم . مرگ کمند خود را به دور پاهای من پیچیده و اگر تکان بخورم کا ر من تمام است .!
حدس بزن اینک چه نیرویی بر تو مستولی است ؟ گفتم : نیـــــروی مرگ ! اما آهنگ ملایمی به گوشم رسید که می گفت :
نیـــروی مرگ نــه ، بلکــه جاذبه عشــــــــــق ! ! !

و آینده در پیش است ....
ما همچون عروسکانی خاموش اسیر سرنوشت
ما در انتظار آینده ای مبهم در راهی مه آلود فقط به خویش می اندیشیم
من از این زندان خواهم رفت
در پی آزادی
من دیگر به خود نمی اندیشم
من به آزادی از این قفس ایمان دارم
و خواهم رفت ...
التماس دعا : پاییزی
[ چهارشنبه 2 آذر 1384 - 03:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در :
چهارشنبه 2 آذر 1384 - 08:11 ق.ظ]
[
پیام ()||
دختر پاییزی ] [عمومی , ]
[+]
یکشنبه 29 آبان 1384
وقتی قدم در کوچه باغهای خیال می گذاریم سفر می کنم به دور دستها، به منتها ی حضور،به روشنی آفتاب و نقره افشانی مهتاب، به آنجا که آسمان ها شبها یش پر ستاره است ،شب بو هایش آرام،نیلو فرهایش آبی، پروانه هایش صبور و عاشقانش نجیب،
به آن جا که عشق حرمت دارد و عاشقی شرم.
همان جا که نغمه هزار بر شاخه های درختان ،بیدرا مجنون تر می کند،و مرداب ها یش تقدس عشقها را آلوده نمی کند.
همان جا که مردمانش دل را به نان نمی فروشند همان جا که پائیز ،بهار عاشقان است.
در آنجا بت بتخانه ها دل است و هر که حرمت دل را نگه ندارد کافر .
آن جا که شاه و گدایکی است و هر که عاشق تر ،والاتر و مقدس تر.
[ یکشنبه 29 آبان 1384 - 10:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در :
دوشنبه 30 آبان 1384 - 04:11 ق.ظ]
[
پیام ()||
دریا ] [عاشقانه , ]
[+]